تبليغاتX
ِRebel
؟!
 بودن

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرم ام اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست.

 

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاک ام اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه

یادگاری جاودانه،  بر تراز بی بقای خاک.

باز هم شاملو

۱۳۳۲

 

|+| نوشته شده توسط Azita در 2009/3/10  |
 عشق عمومی

اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشق ام بود.
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...

من درد مشترک ام
مرا فریاد کن.


درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نام ات را به من بگو
دست ات را به من بده
حرف ات را به من بگو
قلب ات را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبان ات برای همه لب ها سخن گفته ام
دست هایت با دستان من آشناست.

در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زنده گان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مرده گان این سال
عاشق ترین زنده گان بوده اند.

دست ات را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
به سان ابر که با توفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

شاملو ۱۳۳۴

چقدر این شعرو دوس دارم؛ و اونی که برام می خونتشو بیشتر

|+| نوشته شده توسط Azita در 2009/2/10  |
 برف

برف نو ، برف نو ، سلام ، سلام !
بنشین ، خوش نشسته ای بر بام .

پاکی آوردی _ ای امید سپید ! _
همه آلوده گی ست این ایام .

راه شومی ست می زند مطرب
تلخ واری ست می چکد در جام
اشک واری ست می کُشد لبخند
ننگ واری ست می تراشد نام

شنبه چون جمعه ، پار چون پیرار ،
نقش هم رنگ می زند رسام .

مرغ شادی به دام گاه آمد
به زمانی که بر گسیخته دام !
ره به هموارجای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام !

تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کآتش از آب می کند پیغام !

کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع بر گرفته ایم از کام...

خام سوزیم ، الغرض ، بدرود !
تو فرود آی ، برف تازه ، سلام !

احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط Azita در 2009/1/18  |
 
 
بالا