تبليغاتX
ِRebel
؟!
 به در میگم دیوار بشنوه!!
خیلی وقت پیش بود...

آخرین باری که بهم گفت وقت بذار.اینو بیشتر دوست داشت تا اون یکی رو.

ولی نفهمیدم که چرا رفت؟؟!!

دلم سخت گرفته / این دل گرفتگی مال حالا نیست مال زخمای کهنه ی دلمه و شاید به قرن برگرده!

ای دیر به دست آمده بس زود برفتی...

نمیدونم چیکار میخوام بکنم ولی شاید دیگه نیومدم و این آخرین پست ام باشه

می روم دل مردگیها را زسر بیرون کنم

گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم

کاش میشد باهاش یا باهام می موند!!!!!

|+| نوشته شده توسط Azita در 2009/1/27
 ناآشنا

باز هم قلبی به پایم اوفتاد

باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم در گیر و دار یک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد

باز هم از چشمه لب های من 

تشنه ئی سیراب شد ، سیراب شد

باز هم در بستر آغوش من

رهروی در خواب شد ، در خواب شد

بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز

خود نمی دانم چه می جویم در او

عاشقی دیوانه می خواهم که زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

او شراب بوسه می خواهد ز من

من چه گویم قلب پر امید را

او به فکر لذت و غافل که من

طالبم آن لذت جاوید را

من صفای عشق می خواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهد از من آتشین

تا بسوزاند در او تشویش را

او به من می گوید ای آغوش گرم

مست نازم کن ، که من دیوانه ام

من به او گویم ای ناآشنا

بگذر از من ، من ترا بیگانه ام

آه از این دل ، آه از این جام امید

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای

ای دریغا ، کس به آوازش نخواند

 

روحش شاد و یادش گرامی ....

|+| نوشته شده توسط Azita در 2009/1/9  |
 دلم برات تنگ شده دیگه نمی یایی پیشم؟؟

يك نفر با آن سه تار كهنه اش روزهايم را دوباره رنگ زد

 شعرهاي بي صدايم را كه ديد پا به پاشان شعر شد ،

آهنگ زد پيچك خشك دلم را آب داد

با نسيم دفترم همراه شد تا كوير راه من را ديد ،

 زود تك درختي در ميان راه شد

ديد تا من خسته و غمديده ام

 ياسمنهاي دلم را ناز كرد

شب كه شد آرام توي گوش من گفت

بايد تا سحر پرواز كرد

توي چشمم با سه تار كهنه اش شعر باران را به آرامي نوشت

ديدم او را روي ديوار دلم با نگاهش يادگاري مي نوشت...

|+| نوشته شده توسط Azita در 2009/1/6  |
 هیچ عنوانی نمی تونم بذارم براش

بعد از این کار من آه است

خودت میدانی

حسرت و درد نگاه است

خودت میدانی

باورم نیست پریشانی من می خواهی

تو و آزار ؟؟

گناه است

خودت میدانی

طفلک این دل که از آن عصر جنون خیز وداع

همچنان چشم به راه است

خودت میدانی

مردم از گردش ایام ز من می پرسند

روزگاری که سیاه است

خودت میدانی

و کسی آه دلتنگ مرا درک نکرد

قصه غربت و چاه است

خودت میدانی....

|+| نوشته شده توسط Azita در 2008/12/30  |
 چنین...

 

و میز فاصله ی کاذبی است
و جنگ فاصله ی کاذبی است
و دختر همسایه فاصله ی کاذبی است
و عشق فاصله ی کاذبی است
اصلا همه چیز این دنیا فاصله ی کاذبی ست

تو از این میان برخیز
نمی خواهم دستت به این جنایت آلوده شود...

|+| نوشته شده توسط Azita در 2008/12/21  |
 
 
 
بالا